هوا سرد است من از عشق لبریزم چنان گرمم چنان با یاد تو در خویش سرگرمم که رفت روزها و لحظهها از خاطرم رفته است هوا سرد است اما من به شور و شوق دلگرمم چه فرقی میکند فصل بهاران یا زمستان است؟ تو را هر شب درون خواب میبینم… تمام دستههای نرگس دیماه را در راه میچینم و وقتی از میان کوچه میآیی و وقتی قامتت را در زلال اشک میبینم به خود آرام میگویم: دوباره خواب میبینم! دوباره وعدهی دیدارمان در خواب شب باشد بیا… من دستههای نرگس دی ماه را در راه میچینم
کلماتی برای توصیف احساسم نسبت به تو ندارم من خوشبخت ترین مرد روی زمین هستم لمس دستان تو، لبخند زیبایت و حضورت من را شیفته و گرفتار کرده است اگر تنها یک آرزو داشته باشم، یک هدف والا آن آرزوی کنار تو بودن برای همیشه است. دوستت دارم عشقم
عاشقت هستم به اندازه کهکشان ها که تا بی نهایت ادامه دارند عاشقت هستم به اندازه شن و ماسه های تمام ساحل های جهان عاشقت هستم همچون درختی که خاکش را عشق من نسبت به تو بی حد و حصر است برای همیشه با تو خواهم ماند و این عشق هیچ وقت نمی میرد!
حکایت باران بیامان است این گونه که من دوستت میدارم شوریدهوار و پریشان باریدن بر خزهها و خیزابها به بیراهه و راهها تاختن بیتاب، بیقرار دریایی جُستن و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن و تو را به یاد آوردن حکایت بارانی بیقرار است این گونه که من دوستت میدارم