سر

حرفهای عاشقانه

بی حوصلگی دلیل بی صبری بود...

۶,۶۲۵ بازديد

بی حوصلگی،دلیل بی صبری بود
بالای سرم هوا فقط ابری بود

جوری که دلم خواست،نچرخید این چرخ
حتی خود اختیار من جبری بود


باور نکردم که از من روزی جدا شوی

۶,۳۲۶ بازديد

باورنکردم که ازمن روزی جدا شوی
اینگونه عهد بشکنی و بیوفا شوی

باورنکردم آن خاطرات فراموش کنی
ایامی برسرمن تو سنگ جفا شوی

نه، آن سنگ لعل ازکینه خوردسرم
بلکه اهرمن فریفته بی آشنا شوی


در سکوت دادگاه سرنوشت

۶,۸۹۸ بازديد
درسکوت دادگاه سرنوشت
عشق برما حکم سنگینی نوشت
گفته شد دل داده ها از هم جدا
وای بر این حکم و این قانون زشت


زندگی سفر عشق است...

۶,۳۰۰ بازديد

زندگی
سفر عشق است
ارزش ما در این سفر
به اندازه رنجی ست که می کشیم

سلام ای همسفر!
سفر زندگی در مسیر افسون مهری ست
که بر دل می نشیند

من و تو
در کوچه های پیچ در پیچ سرنوشت
با بیم و امید رویاناک
در اندیشه …


می تراود حسرت آغوش...

۶,۲۷۴ بازديد

می تراود حسرت آغوش از آغوش ما
زخم را نتوان دهان از شکوه بیداد بست

هوا سرد است

۶,۳۳۸ بازديد
هوا سرد است
من از عشق لبریزم
چنان گرمم
چنان با یاد تو در خویش سرگرمم
که رفت روزها و لحظه‌ها از خاطرم رفته است
هوا سرد است اما من
به شور و شوق دلگرمم
چه فرقی می‌کند فصل بهاران یا زمستان است؟
تو را هر شب درون خواب می‌بینم…
تمام دسته‌های نرگس دی‌ماه را در راه می‌چینم
و وقتی از میان کوچه می‌آیی
و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم
به خود آرام می‌گویم:
دوباره خواب می‌بینم!
دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد
بیا…
من دسته‌های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم


حکایت باران بی امان است

۶,۴۳۲ بازديد
حکایت باران بی‌امان است
این گونه که من
دوستت می‌دارم
شوریده‌وار و پریشان باریدن
بر خزه‌ها و خیزاب‌ها
به بی‌راهه و راه‌ها تاختن
بی‌تاب، بی‌قرار
دریایی جُستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
حکایت بارانی بی‌قرار است
این گونه که من دوستت می‌دارم


بس که لبریزم از تو...

۶,۴۱۴ بازديد
بس که لبریزم از تو …
میخواهم بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست …


در کوی خرابات نگاری دیدم

۶,۴۱۰ بازديد

در کوی خرابات نگاری دیدم
عشقش به هزار جان و دل بخریدم

بوئی ز سر دو زلف او بشنیدم
دست طمع از هر دو جهان ببریدم


روی کفنم بنویسید

۶,۴۳۹ بازديد

روی کفنم بنویسید

موریانه ها

زهرمارتان

این تن که می خورید

حسرت شیرین بود

که خاک به آغوش کشید !