بیا

حرفهای عاشقانه

این سنگ خدایان که تبر می شکنند

۶,۳۱۶ بازديد
این سنگ خدایان که تبر می شکنند
روزی که بیایی از کمر می شکنند
بردار تبر را و بزن ابراهیم!
بت های بزرگ زودتر می شکنند


امشب...

۶,۳۶۹ بازديد
امشب،
به خوابم بیا
قول میدهم
صبح که بیدار می شوی
آسمان به زمین نیامده باشد. . .


گفته بودم...

۶,۶۸۸ بازديد

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


شراب تلخ بیاور...

۶,۷۷۷ بازديد

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست
که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی‌ست

چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند
همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی‌ست

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی‌ست

شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی‌ست

کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
صدای پَر زدن مرغ‌های دریایی‌ست

من از عهد آدم تو را دوست دارم

۶,۷۱۰ بازديد

من از عهد آدم، تو را دوست دارم
از آغاز عالم، تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم، تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

بیا ای همنشین سرد پاییز...

۶,۷۲۷ بازديد

بیا ای همنشین سرد پاییز / به آواهای شب هایم درآمیز

بیا ای رنگ مهتاب بلورین / تو شعری تازه در من برانگیز . . .