وصال در عشق بس چه دارد حیرانی
من نگویم رسیدم به وصال
اما دیده ام ناله ی عاشقی در تنهایی
گریان سخن می گفت
می کرد حق حق و بی تابی
ای کاش می شد اینگونه عاشق شد

وصال در عشق بس چه دارد حیرانی
من نگویم رسیدم به وصال
اما دیده ام ناله ی عاشقی در تنهایی
گریان سخن می گفت
می کرد حق حق و بی تابی
ای کاش می شد اینگونه عاشق شد

دوست داشتن ریاضی نیست
تابع دلیل و برهان نیست
تنها دلی میخواهد برای باختن
جانی برای فداکردن
و نگاهی که دل را هر بار بلرزاند
تو دوست داشتنی ترین
نسخه ای هستی که میشود پیچید
به دست و پای زندگی من
که هی قد بکشی تو لحظه هایم
و حالم را خوب تر کنی


دلتنگی من
برای تــو تمام شدنی نیست؛
من یک وقتهایی دلتنگم،
اڪثر وقتها دلتنگتر


دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی
چون به هجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من


سفر کرده
کجا رفتی ؟
چراتنها ؟
چرا بی من ؟
نگفتی سخته دلتنگی ؟
نگفتی زوده این رفتن ؟
به دنبال چه پایانی ؟
خلاف جاده ایستادی ؟
” چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی “
چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم؟
کجای قصه بد بودم ؟
کجای قصه بد کردم ؟


