دلتنگی من
برای تــو تمام شدنی نیست؛
من یک وقتهایی دلتنگم،
اڪثر وقتها دلتنگتر

دلتنگی من
برای تــو تمام شدنی نیست؛
من یک وقتهایی دلتنگم،
اڪثر وقتها دلتنگتر

سفر کرده
کجا رفتی ؟
چراتنها ؟
چرا بی من ؟
نگفتی سخته دلتنگی ؟
نگفتی زوده این رفتن ؟
به دنبال چه پایانی ؟
خلاف جاده ایستادی ؟
” چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی “
چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم؟
کجای قصه بد بودم ؟
کجای قصه بد کردم ؟


خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام
بی قرار تو و چشمان خمارت شده ام
خبرت هست دلم مست حضور تو شده
عاشق و شیفته ی زنگ صدایت شده ام
خبرت هست که باران بهارم شده ای
چون پرستوی مهاجر نگرانت شده ام
خط به خط زنده گی ام پر شده از بودن تو
خبرت نیست و شادم که فدایت شده ام





دلتنگ که میشوی
گوش ها منتظر شنیدن صدا هستند
و چشم ها بی قرار دیدن لبخند
و تو مشوش در پی یافتن خلوتگاهی
حتی شده بر روی جدول های کنار خیابان
و حالا خروش سوال های بی مصرف و
خفقان تو
انگار با خود زمزمه می کنی
چرا دلتنگی دست از سرم بر نمی دارد

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت
تا به جانش میخواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش میدادی،
همچون مرگ
که نام کوچکِ زندگیست
