به خوابم بیا
قول میدهم
صبح که بیدار می شوی
آسمان به زمین نیامده باشد. . .


نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم
دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم
نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتم
ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم
کجا باید برم بی تو، تویی که قدّ ِ دنیامی
که هر جایی رو می بینم نبینم پیش چشمامی
برم هر جای این دنیا شبم با بغض دمسازه
آخه هر جا یه چیزی هست منُ یاد تو بندازه
نمی دونم تو این برزخ کی از این درد می میرم
نمی دونم چرا یک شب فراموشی نمی گیرم
منُ اینجا بکُش وقتی قراره تازه رویا شی
اگه تا آخر دنیا قراره تو دلم باشی….


عجب دنیایی شده...!!
کوچه ها را بلد شدم ...مغازه ها را...
و رنگ چراغ قرمز ها...حتی جدول ضرب را...
و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم...
اما گاهی میان آدم ها گم میشوم...
آدم ها را بلد نیستم هنوز...!!



بهار را گذاشته ام
پشت چین های دامنت
تو بیایی چای دارچین که هیچ
چای بهار نارنج هم آماده است
گفته بودم به معجزه ی عشق ایمان بیاور
من با همین چای و همین تو
یک دنیا را عاشق میکنم …

بهار
بی تو
نیامده رفت.
مجالِ زنده گی آیا
تا بهارِ دیگر هست؟

بعضی وقتها...
بعضی وقتها..دِلم می خواهد
خودمان را بزنیم
به علی چپِ کوچه ها
و بعد٬یک هو
ببینم که
از خیابان اصلی
سر در اورده یم
یک ماشین دربست
بگیریم
و برویم ته دنیا
با هم
بنشینیم
لبه پرتگاهش
وهی پاهایمان را تکان بدهیم٬
تخمه بشکنیم و بلند بخندیم

