می تراود حسرت آغوش از آغوش ما
زخم را نتوان دهان از شکوه بیداد بست



من تماشاگر چشم نمناک فلک
مردم در حال عبور را مینگرم
برخی خیس از شوق
برخی خیس از فقر
برخی رفته به جنگ لشکر قطره های باران با ********ر.
برخی گرم سخن
رفته در بستر لبخند به عیش..
برخی یخ زده از گرمی فکر...
برخی شعله ور از سردی اه...
می بینم همچنان
رفت و امد به حرف انسان ها
همچو روزهای عمر
و من
با نهانی پر ز درد
با گلویی پر ز اه
عزم یک عادت دیرین دارم...

برخیز که می رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد زپیش ایوان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم عشق پنهان
بر خیز که باد صبح نوروز
در باغچه می کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان

آغوش تو ای مادر من بستر ناز است
لالایی شب هات مرا گلشن ساز است
رخسار و وجود تو مرا پیکر مهر است
هم قبله و هم کعبه و هم عشق و نیاز است . . .
مادر روزت مبارک

چنان دل بسته ام کردی
که با چشم خودم دیدم
خودم میرفتم اما
سایه ام با من نمی آمد

تا وقتی تو هستی که دستانم را بگیری
آرزو می کنم هر روز زمین بخورم !
کاش تابستان ها هم برفی بود

به تو وابسته ام ، مانند سربازی به سربندش
تو معروفی به دل بردن ، مونالیزا به لبخندش
چه حالی داشتم با رفتنت ، سربسته می گویم
شبیه حال مردی ، لحظه ی اعدام فرزندش . . .

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها
