سرت

حرفهای عاشقانه

می تراود حسرت آغوش...

۶,۲۷۴ بازديد

می تراود حسرت آغوش از آغوش ما
زخم را نتوان دهان از شکوه بیداد بست

شراب تلخ بیاور...

۶,۷۷۷ بازديد

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست
که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی‌ست

چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند
همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی‌ست

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی‌ست

شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی‌ست

کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
صدای پَر زدن مرغ‌های دریایی‌ست

بر لب دریای حسرت...

۶,۹۸۲ بازديد
بر لب دریای حسرت خانه ای دارم قدیمی
ازتمام دار دنیا ،عزیزی دارم صمیمی
گاه و بیگاه یادی از ما میکند
با مرامش شرمسارم میکند


کوی محبت..

۶,۹۵۹ بازديد
در کوی محبت به وفایی نرسیدیم

 

رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم

هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت

چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم

 

با آن همه

آشفتگی و حسرت پرواز

چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم

گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات

چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم

 

بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز

هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم

ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه

رفتیم و سرانجام

به جایی نرسیدیم