یکشنبه ۱۹ خرداد ۹۸ | ۱۳:۱۶ ۶,۴۱۴ بازديد
گـاهـی در ذهـنـم
آنــقــدر واقـعـیــت داری
کـه دسـتـهـایـم هــوایت را در آغـوش می گــیـرد ...
آنــقــدر واقـعـیــت داری
کـه دسـتـهـایـم هــوایت را در آغـوش می گــیـرد ...



دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد
نه التـــمـاس هـــایم را
و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…
به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی
درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…

بعضی وقتها...
بعضی وقتها..دِلم می خواهد
خودمان را بزنیم
به علی چپِ کوچه ها
و بعد٬یک هو
ببینم که
از خیابان اصلی
سر در اورده یم
یک ماشین دربست
بگیریم
و برویم ته دنیا
با هم
بنشینیم
لبه پرتگاهش
وهی پاهایمان را تکان بدهیم٬
تخمه بشکنیم و بلند بخندیم

روزهایم
همچون برگ های پاییز
غروب که می شود می افتد …
نمی دانم درخت زندگیم چند برگ دارد…؟!
فقط می دانم پاییز است…!
