یکشنبه ۱۹ اسفند ۹۷ | ۱۳:۵۱ ۴,۹۸۲ بازديد
دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد
نه التـــمـاس هـــایم را
و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…
به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی
درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…

دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد
نه التـــمـاس هـــایم را
و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…
به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی
درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…
سلام
مطمئن شدم که اینها رو خودت میگی ، درسته ؟
من خودم را در اوزان عروضی اسیر کرده ام ، مفاعیلن ، فعولن و ...
به قول مولوی : این مفتعلن مفتعلن کشت مرا.
میدانی چیه ، گرچه شاعر در ضوابط شعر گیر میفتد ولی یکجور وابستگی به اوزان عروضی پیدا میکند که نمی تواند از آن دست بکشد.
راستی ، امروزه یک دیوان به اندازه فردوسی هم بگی کسی نمی خواند چون به عقیده خیلیها : چیزی که کهن نیست پس فاقد ارزشه.
جوانان هم شعرهای امروزی را می پسندند از پاپ و رپ و خلاصه ساده.
ولی به هرحال بازهم شعر میگم تا یک دیوان کامل از آن بسازم.
شعرهات روح صافی داره ، به همین خطر به دل میشینه.
سلام نه اشکان عزیز این شعر ها رو خودم نمیگم ولی ممنون از لطف شما