چهارشنبه ۰۴ بهمن ۹۶ | ۱۰:۱۷ ۵,۳۹۹ بازديد
رفت بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت
بوته ی یاس کنار نرده ها جانی گرفت
خواستم باران که بند آمد بدنبالش روم
باد و باران بس نبود انگار، طوفانی گرفت
لحظه ای با شمعدانی ها مدارا کرد و رفت
از من بی دین و ایمان، دین و ایمانی گرفت
رفتنش درد بزرگی بود و پشتم را شکست
از دو چشم عاشقم اشک فراوانی گرفت
خسته و تنها رهایم کرد با رنج و عذاب
جان من را جان جانانم به آسانی گرفت
عاقبت هرگز نفهمیدم گناه من چه بود
از من نفرین شده امّا چه تاوانی گرفت.

سلام^^
وب باحالی دارین
ممنون میشم به منم سر بزنین و کامنت و بدین (واس مسابقه مدرسس :/-ــ- )
با تلادل لینک هم موافقم
سلام ممنون
حتما