دوست داشتنت
تنها راز زندگی ام باشد…
من
همیشه
هرچه را که دوست داشته ام
از دست داده ام!

کمى نخند
کمى دور شو
کمى بد باش
که هر چه مى کشم از دست مهربانى توست
در کوی خرابات نگاری دیدم
عشقش به هزار جان و دل بخریدم
بوئی ز سر دو زلف او بشنیدم
دست طمع از هر دو جهان ببریدم
من از راهی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمدهام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش
راهی نیست،
در دست افشانیِ حروف
باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،
من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم
من
مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،
خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه
من
بارانِ بریده ام به وقتِ دی،
گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه
به من بگو
در این برهوتِ بی خواب و طی،
مگر من چه کردهام
که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟
دستانم را بگیر و ببر
جایی دور از این آدم ها
دور از این هیاهو
جدا از این همه جدایی ها
ببر به کورترین نقطهی جهان
جایی که با آرامش
بوسه بر پیشانی ات بنشانم
در کوی خرابات نگاری دیدم
عشقش به هزار جان و دل بخریدم
بوئی ز سر دو زلف او بشنیدم
دست طمع از هر دو جهان ببریدم