شب

حرفهای عاشقانه

در شب کوچک من...

۱۱ بازديد

در شب کوچک من؛

دلهره ویرانیست

گوش کن

وزشِ ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می‏ نگرم…


و ندایی که به من می گوید...

۵۰ بازديد
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ،
سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند


هزار و یک شب

۱۴۹ بازديد
هزار و یک شب
خیال بافتم
از تویی که یک شب
نداشتمت !


دیدن عکست تمام...

۱۵۳ بازديد
دیدن عکست تمام سهم من است
از “تو ”
آن را هم جیره بندی کرده ام
تا مبادا
توقعش زیاد شود!
دل است دیگر . . .
ممکن است فردا خودت را از من بخواهد!


دیرگاهیست که تنها شده ام

۱۵۲ بازديد

دیرگاهیست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئینه ز من با خبر است / که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم / همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید / تا نبینم که چه تنها شده ام . . .


نمی دونی تو این روزا...

۱۵۵ بازديد

نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم

دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم

نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتم

ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم

کجا باید برم بی تو، تویی که قدّ ِ دنیامی

که هر جایی رو می بینم نبینم پیش چشمامی

برم هر جای این دنیا شبم با بغض دمسازه

آخه هر جا یه چیزی هست منُ یاد تو بندازه

نمی دونم تو این برزخ کی از این درد می میرم

نمی دونم چرا یک شب فراموشی نمی گیرم

منُ اینجا بکُش وقتی قراره تازه رویا شی

اگه تا آخر دنیا قراره تو دلم باشی….


تکه یخی که عاشق...

۳۶۲ بازديد

تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود 
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
...
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود


مادر روز مبارک

۳۹۸ بازديد

آغوش تو ای مادر من بستر ناز است

لالایی شب هات مرا گلشن ساز است

رخسار و وجود تو مرا پیکر مهر است

هم قبله و هم کعبه و هم عشق و نیاز است . . .

مادر روزت مبارک

سخن زیبایی شب یلدا

۴۳۴ بازديد

آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود دوباره فرا رسید، ای کاش که فرا نمی رسید!

شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم، یک شب پر از درد و دلتنگی…

شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم٬ بغضم را شکستند و چشمانم را وادار به اشک ریختن کردند…

اشک هایی که تمامی نداشتند و قطره قطره مثل خون بر زمین می ریختند…

یک شب مهتابی ٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود…

هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد…

هر قطره از اشک هایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود…

یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی٬ سهم چشمهای بی گناهم بود….

فرا رسید شبی که باز باید به یاد تو تا سحر اشک بریزم…

این بار همدم من یاد و خاطره های با هم بودنمان و همزبان من صدای هق هق گریه هایم بود….

دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم٬ دیگر دنیا را تیره و تار می دیدم…

و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر تو را دوست می دارم تا بدانی که بدون تو هر شبم

برایم همان شب یلدای چشمانم هست!


بیا ای همنشین سرد پاییز...

۴۳۹ بازديد

بیا ای همنشین سرد پاییز / به آواهای شب هایم درآمیز

بیا ای رنگ مهتاب بلورین / تو شعری تازه در من برانگیز . . .