بی

حرفهای عاشقانه

دستم را که بی هوا میگیری..

۳۳ بازديد

دستم را که بی هوا میگیری
دلم را هوایی میکنی …

با تو پرواز ، پر نمیخواهد !!


تو نهایت عشقی

۴۸ بازديد
تو نهایتِ عشقی
نهایتِ دوست داشتن
و در لابلای این بی نهایت ها
چقدر خوشبختم
که تو سهم قلب منی ❤️


بی حوصلگی دلیل بی صبری بود...

۴۶ بازديد

بی حوصلگی،دلیل بی صبری بود
بالای سرم هوا فقط ابری بود

جوری که دلم خواست،نچرخید این چرخ
حتی خود اختیار من جبری بود


باور نکردم که از من روزی جدا شوی

۶۴ بازديد

باورنکردم که ازمن روزی جدا شوی
اینگونه عهد بشکنی و بیوفا شوی

باورنکردم آن خاطرات فراموش کنی
ایامی برسرمن تو سنگ جفا شوی

نه، آن سنگ لعل ازکینه خوردسرم
بلکه اهرمن فریفته بی آشنا شوی


عاشقت هستم..

۱۶۱ بازديد
عاشقت هستم به اندازه کهکشان ها که تا بی نهایت ادامه دارند
عاشقت هستم به اندازه شن و ماسه های تمام ساحل های جهان
عاشقت هستم همچون درختی که خاکش را
عشق من نسبت به تو بی حد و حصر است
برای همیشه با تو خواهم ماند و این عشق هیچ وقت نمی میرد!


حکایت باران بی امان است

۱۵۷ بازديد
حکایت باران بی‌امان است
این گونه که من
دوستت می‌دارم
شوریده‌وار و پریشان باریدن
بر خزه‌ها و خیزاب‌ها
به بی‌راهه و راه‌ها تاختن
بی‌تاب، بی‌قرار
دریایی جُستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
حکایت بارانی بی‌قرار است
این گونه که من دوستت می‌دارم


نمی دونی تو این روزا...

۱۵۵ بازديد

نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم

دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم

نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتم

ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم

کجا باید برم بی تو، تویی که قدّ ِ دنیامی

که هر جایی رو می بینم نبینم پیش چشمامی

برم هر جای این دنیا شبم با بغض دمسازه

آخه هر جا یه چیزی هست منُ یاد تو بندازه

نمی دونم تو این برزخ کی از این درد می میرم

نمی دونم چرا یک شب فراموشی نمی گیرم

منُ اینجا بکُش وقتی قراره تازه رویا شی

اگه تا آخر دنیا قراره تو دلم باشی….


برو ای خوب من..

۱۶۶ بازديد
برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !
برو با بی کسی هایت هم آوا شو، خداحافظ !
تو را با من نمی خواهم که «ما » معنا کنم دیگر
برو با یک «من » دیگر بمان «ما » شو ، خداحافظ !


من از راهی دور...

۱۴۲ بازديد

من از راهی دور

برای خواندنِ خواب های تو آمده‌ام،

من از راهی دور

برای گفتن از گریه های خویش

 

راهی نیست،

در دست افشانیِ حروف

باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،

من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم

 

من

مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،

خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه

 

من

بارانِ بریده ام به وقتِ دی،

گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه

 

به من بگو

در این برهوتِ بی خواب و طی،

مگر من چه کردهام

که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟


بهار...

۴۰۸ بازديد

بهار

بی تو

نیامده رفت.

مجالِ زنده گی آیا

تا بهارِ دیگر هست؟