شعر عاشقانه از حافظ

حرفهای عاشقانه

شعر عاشقانه از حافظ

۷۷۶ بازديد

از صداى سخن عشق، ندیدم خوشتر

یادگارى که در این گنبد دوار بماند

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

برحذر باش که سر می شکند دیوارش.

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

می مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر

زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم


شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح

چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش

گفته بودی که: شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بربادم

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

کـه چرا دل به جگرگوشـه مردم دادم

بگفتمش: به لبم بوسه ای حوالت کن

به خنده گفت : کی ات با من این معامله بود!؟

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم.

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

رخ برافروز، که فارغ کنی از برگ گُلم

قد برافراز، که از سرو کنی آزادم

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه‏ء احزان شود روزی گلستان غم مخور

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد،

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید.

امشب زغمت میان خون خواهم خفت

وزبستر عافیت برون خواهم خفت

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو

پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که از خیال تو خاکم شود عبیر آمیز

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

شهره ی شهر مشو، تا ننهم سر در کوه.

شور شیرین، منما تا نکنی فرهادم

گفتی که پس از سیاه رنگی نبود. .

پس موی سیاه من چرا گشت سپید

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم.

با ما منشین و گرنه بد نام شوی

تا آسمان ز حلقه بگوشان ما شود.

کو عشوه ای زابروی همچون هلال تو.

تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در فارسی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.